پیروزی در یک جنگ راحتتر از ساختن یک کشور است
علی موقر * توجه: مطالب این ستون شدیدا غیرجدی است. این را فیدل آلخاندرو کاسترو روث رهبر کوبا میگوید. او نیم قرن پیش بر علیه سلطه آمریکا در کشورش شورش کرد و تقریبا تمام همان مدت را در مسند قدرت بود و بر علیه آمریکا مبارزه کرد. علاوه بر اینها علاقه زیادی به شنا کردن در دریای کارائیب و کشیدن سیگار برگ نیز داشته است. فیدل در ۱۳ اوت ۱۹۲۶ در شهر بیران در استان اورینته در شرق کوبا به دنیا آمد. خانوادهاش اصالتا اسپانیایی بودند. پدرش هم مثل اکثر کوباییهای آن موقع در کار شکر بود. فیدل بعد از تحصیلات ابتدایی و متوسطه تحصیلات بزرگتر خود را در دانشکده حقوق دانشگاه هاوانا ادامه داد، تا برای خودش وکیل بشود.
علی موقر * توجه: مطالب این ستون شدیدا غیرجدی است. این را فیدل آلخاندرو کاسترو روث رهبر کوبا میگوید. او نیم قرن پیش بر علیه سلطه آمریکا در کشورش شورش کرد و تقریبا تمام همان مدت را در مسند قدرت بود و بر علیه آمریکا مبارزه کرد. علاوه بر اینها علاقه زیادی به شنا کردن در دریای کارائیب و کشیدن سیگار برگ نیز داشته است.
فیدل در 13 اوت 1926 در شهر بیران در استان اورینته در شرق کوبا به دنیا آمد. خانوادهاش اصالتا اسپانیایی بودند. پدرش هم مثل اکثر کوباییهای آن موقع در کار شکر بود. فیدل بعد از تحصیلات ابتدایی و متوسطه تحصیلات بزرگتر خود را در دانشکده حقوق دانشگاه هاوانا ادامه داد، تا برای خودش وکیل بشود. اما مثل اکثر دانشجوهای کشورهای جهان سوم به یک فعال سیاسی تبدیل شد. از آنجا که در کشور خودش دیکتاتوری که سرش به تنش بیارزد و برای یک فعال سیاسی به اندازه کافی جذاب باشد، وجود نداشت، مجبور شد به مبارزه علیه دیکتاتور دومنیکن بپردازد. بعد از آن هم در شورشهایی در کلمبیا شرکت کرد. اما در سال 1951 ژنرال فولجنیکو باتیستا طی یک کودتای خونین قدرت را در کوبا به دست گرفت و مشکل فیدل به لحاظ نبود، دیکتاتور در کشورش برطرف شد. این شد که فیدل هم به نوبه خود رهبری 160 نفر شورشی را به دست گرفت و به مبارزه با ژنرال پرداخت و طبیعتا دستگیر و به پانزده سال زندان محکوم شد. اما دو سال بعد باتیستا که اوضاعش سر و سامان پیدا کرده بود، دستور عفو عمومی صادر کرد. فیدل و برادرش رائول به مکزیک فرار کردند و دوباره سر به شورش گذاشتند و به همراه
ارنستو چه گوارا انقلابی آرژانتینی بر علیه ژنرال باتیستای کوبایی شورش کردند. آدم اگر انقلابیِ درست و حسابی باشد خیلی برایش فرقی نمیکند که توی چه کشوری انقلاب میکند. در آن زمانها در آمریکای لاتین یک چنین اوضاعی حاکم بود و هر آدم انقلابی در هر کشوری به انقلاب میپرداخت. در دوم دسامبر سال 1956 فیدل و رائول و چه به همراه 80 مرد مسلح دیگر در ساحل کوبا پیاده شدند. و بعد از اینکه اغلبشان کشته شدند، فیدل و رائول و چه به همراه 9 نفر مرد مسلح باقیمانده به کوههای سیراماسترا فرار کردند و در آنجا انقلاب خود را ادامه دادند. سال 1958 مخالفان ژنرال باتیستا زیاد شدند و آمریکا هم کمکهای نظامی و اقتصادی خود را به باتیستا قطع کرد. سال 1959 نیروهای 30 هزار نفری چه گوارا دولت کوبا را سرنگون کردند و یک ماه بعد هم فیدل نخست وزیر شد؛ چرا که چه گوارا بنا داشت برای انقلاب کردن به کشورهای کنگو و بولیوی هم سری بزند. کاسترو برای اینکه با آمریکا مبارزه کند تمام داراییهای آمریکا را در کوبا ملی نمود و هر چه آمریکایی بود را از کوبا بیرون کرد. آمریکا هم که با کوبا سر لج افتاده بود، بنا داشت تا عملیات «خلیج خوکها» را اجرا کند که شوروی
که به نوبه خود با آمریکا سر لج افتاده بود موشکهای هستهای خود را در سواحل کوبا مستقر کرد و اوضاع افتضاحی به وجود آمد. اصلا عملیاتی که اسمش خلیج خوکها باشد، معلوم است که عاقبتش به کجا میکشد. نهایتا هیچکدام هیچ کاری نکردند و دنیا از یک ماجرای هیجان انگیز جنگ جهانی سوم بینصیب ماند. باری، به این ترتیب کاسترو که خیالش از بابت خلیج خوکها راحت شده بود، همچنان قدرت را در کوبا در دست داشت و بنا داشت که «خانه فساد غرب» را به
«خانه خلق» تبدیل کند. تا پیش از انقلاب کوبا، این کشور از نظر درآمد سرانه در آمریکای لاتین در رتبه پنجم قرار داشت. از نظر میزان با سوادی در رتبه چهارم، از نظر امید به زندگی در رتبه سوم و از نظر مالکیت خودرو شخصی و تلفن در رتبه دوم قرار داشت. اما آنهایی که طرفدار کاسترو هستند، معتقدند همه چیز که اقتصاد نمیشود آدم به استقلال هم احتیاج دارد. کاسترو در اولین اقدامات اصلاحی خود زمینهای زیادی را مصادره کرد. به این ترتیب نزدیک به هشتاد درصد کشاورزی کوبا دولتی شد. برنامه کاسترو رسیدن به سقف تولید ۱۰ میلیون تن شکر در سال ۱۹۷۰ بود تا پول برای اداره مملکت به دست بیاورد. کاسترو جدا و شدیدا روی این برنامه تمرکز کرد. با این حساب کودکان و زنان زیادی به کار در مزارع نیشکر وادار شدند. نهایتا این برنامه شکست خورد و سر و ته قضیه با هشت میلیون تن شکر جمع شد. به عوضش به علت تمرکز بیش از حد بر روی مزارع نیشکر بخشهای دیگر اقتصاد هم فلج شد و سرمایهگذاری صنعتی به ۱۶ درصد کاهش پیدا کرد. آنهایی که میخواهند بیخودی ایراد بگیرند، معتقدند که کاسترو بیش از حد روی همین یک برنامه تمرکز کرده بوده است. اما اگر از من
بپرسید میگویم مگر یک نفر آدم میتواند روی چند تا برنامه تمرکز کند؟
آنهایی که بیخودی ایراد میگیرند همچنین معتقدند که کاریزمای کاسترو و سیاست فردمحور کوبا باعث شد تا قوانین بوروکراتیک ملی و حقوقی در این کشور نهادینه نشود و به جای نخبهپروری تنها به منویات فردی یک نفر توجه شود. شخصا ترجیح میدهم، در این باره از من چیزی نپرسید.
با وضع تحریمهای آمریکا اوضاع در کوبا طوری شد که مردم در مورد نیازهای روزمره هم با کمبود مواجه شدند. سطح رفاه پایین آمد و مهاجرت متخصصان و دانشمندان هم شروع شد. صادرات کاهش پیدا کرد و بدهیهای خارجی افزایش یافت و فقر، فحشا و اعتیاد و از این جور چیزها هم رواج پیدا کرد.
نهایتا فیدل که به گفته خودش متوجه شد «پیروزی در یک جنگ خیلی راحتتر از ساختن یک کشور است» امورات مملکت را به برادر کوچکترش رائول واگذار کرد. تصاحب زمینهای کشاورزی، اخراج سرمایهگذاران خارجی، حذف تعطیلات کریسمس، تصمیمات فردی و خودسرانه نتیجهای نداشت، جز اینکه کاستروی بزرگ در سپتامبر ۲۰۱۰ خودش به شکست برنامههایش اعتراف کند. کاستروی کوچک اما در حال حاضر سعی میکند تا اقتصاد آزاد را گسترش بدهد و ساختار حقوقی جدیدی در حزب کمونیست تعریف کند و در قوانین مالکیت تجدید نظر کند. آن آدمهایی که میخواهند گیر بدهند معتقدند که تلاشها برای ساختن یک کشور پیشرفته در کوبا نتیجهای جز اعتراف به شکست نداشته است و گرایشهای ضد امپریالیستی کاسترو مانع شد که برای رفع تحریمها با آمریکا به مذاکره بنشینند و اوضاع اینطوری شده است. آنها که طرفدار کاسترو هستند، اما معتقدند که در عوض استقلال از همه چیز مهمتر است. اما آنهایی که ول کن ماجرا نیستند، معتقدند که کوبا نه تنها استقلال خود را به دست نیاورد؛ بلکه به طرز رقتباری به شوروی و بعد از فروپاشی شوروی به ونزوئلا وابسته شده است. آنهایی که حرفهای بیمعنی میزنند هم
معتقدند که اصلا در اقتصاد استقلال معنی ندارد؛ چرا که اقتصاد کوبا در دوران استعمار به اسپانیا وابسته بود و بعد از آن به آمریکا، بعد از انقلاب به شوروی و بعد از فروپاشی شوروی به ونزوئلا متکی شده است. آنهایی که ذاتا سست عنصر و وابسته هستند هم روی همین حساب معتقدند که آدم بهتر است به کسی وابسته باشد که ارزشش را داشته باشد. بنده هم شخصا به لحاظ حفظ وجهه بیطرفی و بیغرضی در این مورد ورود نمیکنم.
ارسال نظر