جان راولز، ستایشگر عدالت و آزادی
جانراولز برجستهترین فیلسوف سیاسی و اخلاقی عصر حاضر است. راولز در زمانی که توجه و دغدغه فلسفه انگلو- آمریکن بر زبان و منطق متمرکز بود، نقش مهم و اساسی در احیای توجه به سوالات اصلی فلسفه سیاسی یعنی اخلاق و عدالت ایفا کرد. او بود که پس از سالها اولین بار این پرسش را مطرح کرد که چه چیزی یک جامعه را عادلانه میسازد؟ و چگونه عدالت اجتماعی با کوشش افراد برای زندگی خوب ارتباط پیدا میکند. نفوذ عقاید و نیز تاثیر راولز به عنوان یک معلم در پرینستون، کرمن و موسسه تکنولوژی ماساچوست و سپس سالها در هاروارد، باعث شده است که آن پرسشها، اساس فلسفه را تشکیل دهند و نیز باقی بمانند. حال دیگر مباحث مربوط به عدالت، آزادی و عزت نفس (Self-respect) مباحث عمیق و غنی هستند.
در سالهای دهه۵۰ و ۶۰، زمانی که راولز به عنوان استاد دانشگاه مشغول به کار شد، فیلسوفان انگلو- آمریکن به سنت تاملات سیاسی و اخلاقی که در کارهای متفکرانی مانند ارسطو، هابز، هیوم، روسو، کانت و هگل تجسم مییافت، کاملا بیاعتنا بودند.
فیلسوفانی که یک جنبش با نفوذ به نام پوزیتویسم منطقی را دنبال میکردند، فقط شکل تحقیق را میشناختند. تحقیقات و آزمایشهای تجربی در مورد موضوعات واقعی و شکل دوم مباحث مفهومی که بر روی معانی و کاربرد واژهها کار میکرد. از آنجایی که فلسفه، دیسیپلینی تجربی که بتوان با توسل به تجربه حقیقت را پیدا کرد، نبود، بنابراین باید فقط در حوزهای که با معنا و مفهوم سروکار داشت، به کار گرفته میشد.
به نظر میرسید متفکران بزرگ گذشته یک خطای ناشیانه درباره فلسفه و آنچه فلسفه میتوانست درباره آن سخن بگوید، مرتکب شدند. از زمانی که فلسفه سیاسی و اخلاقی شکل گرفت، به مطالعه و بررسی در معانی و واژههای اخلاقی و نیز نیرو و قدرت زبان اخلاق تقلیل یافته بود. راولز معتقد بود که مردم هنوز در زندگی سیاسی شخصی نیاز به هنجارهایی دارند و این موضوع کاملا خردمندانه است، به ویژه زندگی در یک نظم و یا جامعهای دموکراتیک که افراد باید با یکدیگر درباره اصولی که راهنمای زندگیشان است، بیاندیشند، بیشتر توجه به اخلاق را ضروری ساخته است. او معتقد است، اعطای آزادی کامل به فیلسوفان، پیششرط ضروری برای برقراری صلح میان مردم است. فیلسوفان میتوانند اهمیت صلح را به طور موثری برای مردم تبیین کنند.
راولز همانند افلاطون معتقد است: وقتی فیلسوفان از ایفای نقشهای دولتی پرهیز میکنند، در یک دموکراسی، اتفاقها و مسائل در مسیر درستی هدایت نمیشود. اگرچه راولز به ندرت به حوادث تاریخی دقیق و خاص اشاره میکند، اما در مقدمه کتاب لیبرالیسم فلسفی، شدیدا تاکید میکند که سکوت و تردید روشنفکران در زمان جمهوری وایمار به رشد فاشیسم کمک کرد. وقتی مردم از خرد و عقلانیت مایوس و ناامید شوند، به دنبال منابع غیرعقلانی اقتدار خواهند رفت.
میتوان شباهتهایی میان آن دوره و دورهای که راولز در آن زندگی میکرد، پیدا کرد. زمانی که ایالات متحده درگیر جنگ فرساینده ویتنام بود، با اینکه اکثریت فیلسوفان در آن زمان مباحث هنجاری را به سخره میگرفتند، فرهنگ عمومی باید اصول خود را از جایی اخذ میکرد و در آن دوره، فرهنگ عمومی در نبود «هنجار مشخصی» اصولش را از اشکال منسوخ «لذتگرایی» گرفت که از اقتصاد به فرهنگ عمومی رخنه کرده بود. در نتیجه برخی از اشتباهات اساسی لذتگرایی قرن ۱۸ و ۱۹ و ناتوانیاش در اعطای جایگاه واقعی و مرکزی به ایدههایی نظیر عدالت و حقوق و از طرفی تمایل یوتیلیتاریسم به
در نظر گرفتن انسان به مثابه ابزاری برای تحقق بخشیدن به خیر عمومی اجتماعی موجب معیوب و مخدوش شدن توجیهات ما از رفتارمان شد (توجیهاتی که وجود انسانی را با ریختن انسان در قالب هزینه و فایده فنا میکرد). وقتی راولز در سال ۱۹۷۱ کتاب تئوری عدالت را منتشر کرد، در سازمانی بود که افراد خسته و درمانده از آن مباحث میتوانستند و پذیرفتند تا تفکر سیاسی را بر بنیاد بحث اخلاقی استوار کنند و از هنجارهای یوتیلیتارین عمیقا معیوب و ناقص انتقاد کنند.
راولز روی این کتاب بیش از ۲۰ سال کار کرده بود و مقالات متعدد و مهمی در اینباره قبلا منتشر کرده بود که ایدههای اصلی او را برای فیلسوفان قابل درک میساخت، اما انتشار این کتاب تاثیر مهم و شگرفی داشت.
راولز که فردی خجالتی بود به نحوی که از سخنرانی در جمع هم پرهیز میکرد، هیچ کاری برای تبلیغ کتاب نکرد، قوت ایدههایش سببساز شهرت و معروفیت آنها شد و موجب تغییر جهت مباحث نه فقط در فلسفه بلکه در حوزههایی مانند اقتصاد، حقوق و سیاست عمومی هم شد. در حال حاضر این عدالت راولز نقطه عزیمت مباحث مربوط به عدالت در بسیاری از کشورها است.دیدگاههای راولز پیچیده و به شیوه انتزاعی شرح و توصیف شدهاند و برای غیرفیلسوفان درک آنها تقریبا مشکل است، اما او تشخص و قوت زیادی به یکی از ارزشمندترین منطقهای سنت سیاسی لیبرال اعطا کرد: ایدهای که هر فرد شانی دارد و شایسته است که از تخطی و تخلف ساختارهای اجتماعی برای بیاعتنایی به این شان جلوگیری کرد.
۳۰ سال پس از انتشار تئوری عدالت راولز و مباحثی که در باب کثرتگرایی و حقوق در پی آن آمده است، آسان است که فراموش کنیم همه فیلسوفان اخلاقی و سیاسی ما عملا سخن گفتن در باب عدالت و اینکه چگونه عدالت میتواند جامعهای متنوع به مانند جامعهای را که ما در آن زندگی میکنیم، به لحاظ نژادی و مذهبی اداره و رهنمون کند، دیرزمانی بود به کناری گذاشته بودند.
راولز در کتاب تئوری عدالت و در آثار بعدیاش، مانند کانت، قضاوتهای اخلاقی مردم عادی را نقطه عزیمت ضروری برای تاملات سیاسی خوب میداند. اما در عین حال باز هم مانند کانت این سنت فلسفی را که نقش مهمی در تنظیم تفکرات ما دارد، حفظ میکند، به عبارت دیگر او بدیلی شفاف و روشن پیش روی ما میگذارد تا ما را آگاه کند و این توانایی را بدهد که چگونه میان آنها انتخاب کنیم. به اعتقاد وی ما گاهی در قضاوت خود تجدیدنظر میکنیم تا به یک تئوری قدرتمند برسیم و گاهی یک تئوری را رد میکنیم تا به قضاوت خود اعتبار ببخشیم. به طور کلی راولز معتقد است که انسان با توجه به وضع کلی، اصولی را انتخاب میکند که عاقلانهتر و خردمندانهتر به نظر میآید و «عدالت» از جمله آن اصول است، چه در نظر راولز، عدالت محدودیتی است که افراد ذینفع خردمند بر خود تحمیل میکنند تا همکاری دیگران را جلب کنند.
اصل محوری اندیشه عدالت راولز، عدالت به مثابه انصاف است که انصاف به روش اخلاقی رسیدن به اصول عدالت مربوط میشود و عدالت به نتایج تصمیمگیری منصفانه. از آنجایی که راولز عدالت را محدودیتی آگاهانه بر منافع تعریف میکند که موجب همکاری میان مردم میشود، توضیح میدهد که همه افراد و گروهها به آزادیهای اساسی و بنیادین اولویت میدهند، زیرا نمیخواهند در مورد آزادیهای اساسی مانند آزادی مذهبی خطر کنند، بنابراین گروههای انسانی جامعه توزیع کالاهای اساسی جامعه را ترجیح میدهند، زیرا میتواند وجود نابرابریها را قابل تحمل سازد.
دیدگاه عدالت راولز، دو اصل مهم دارد، یکی آزادیها و فرصتهای برابر، به نحوی که با آزادیهای دیگران تعارضی نداشته باشد، که اصل مهم لیبرالیسم حقوق محور است و منظور راولز حقوق سیاسی اساسی در جوامع لیبرال – دموکراتیک است. دومین اصل هم توزیع است: راولز معتقد است نابرابریها در جوامع نتیجه رقابت آزاد استعدادها است، به این ترتیب اصل دوم، یعنی توزیع عادلانه راولز مبتنی بر این موضوع است که نابرابریها چگونه عادلانه تلقی میشود، به عبارت دیگر نابرابریها باید به نحوی تنظیم شود که پایینترین افراد جامعه هم بتوانند از حداکثر امتیازات تا حد ممکن بهرهمند شود. منظور راولز طبعا این نیست که یک فرد فقیر میتواند و باید مالک همه سرمایههای جهان شود، بلکه منظور او فوایدی نسبی و حداکثر بهرهمندی از حداقل امتیازات و فرصتها است. به اعتقاد راولز نابرابریهای اجتماعی با آزادیهای اساسی افراد در جامعه هیچگونه تعارضی ندارد، بلکه به نحوی با یکدیگر هماهنگ هستند و موجب انگیزه و کار و تلاش اقتصادی میشود. وی در بخش سیزدهم کتاب تئوری عدالت مینویسد:افراد دارای خاستگاههای اقتصادی مختلف هستند، کسانی که از طبقات مرفه (در دموکراسیهایی که حق مالکیت به رسمیت شناخته شده است) شروع میکنند، نسبت به کسانی که از طبقات کارگر غیرماهر هستند، دارای چشمانداز بهتر و توقعات بیشتری هستند.... این نابرابری در انتظارات جایز و موجه است، به ویژه اگر کم کردن آن انتظارات وضع کارگران را بدتر کند. انتظارات بیشتر سرمایهداران را تشویق و ترغیب میکند تا تلاش بیشتری کنند که خود این فعالیت بیشتر چشمانداز بهتری برای کارگران هم به وجود میآورد.
چشمانداز بهتر برای کارگران به مثابه انگیزه عمل میکند و آنها را به کار و فعالیت بیشتر میکشاند که تالی منطقی آن کارایی بیشتر فرآیند اقتصادی و افزایش آهنگ پیشرفت است. مثلا نتایج و دستاوردهای مادی آن در کل سیستم و از جمله طبقات پایینتر توزیع میشود. بنابراین به نظر راولز، برای جلوگیری از افزایش نابرابریها باید درجهای از نابرابری در جامعه وجود داشته باشد. البته به عقیده راولز، نابرابری حد مجازی دارد و آنجا که نازلترین طبقات اجتماعی به بیشترین رفاه ممکن برسند، حد نهایی نابرابری مجاز است.
نابرابری باید به نفع همه باشد و این اساس اصل تفاوت و نابرابری است. اگر همه از نابرابری بهره ببرند، باید نابرابری را بر برابری ترجیح داد.
اما برای عادلانه بودن، لازم است همه چیز عادلانه توزیع شود تا رفاه عمومی هم افزایش یابد.
راولز معتقد است برای اینکه دستاوردهای پیشرفت اقتصادی میان مردم توزیع شود، دولت باید در توزیع دخالت کند، اما این دخالت نباید به گونهای باشد که کارایی و رشد اقتصادی آسیب ببیند، به این معنا که نابرابریها انگیزه کار و تولید هستند، بنابراین توزیع عادلانه نباید سبب حذف همه نابرابریها و برقراری برابری کامل شود.
در واقع براساس اصل اول عدالت راولز، ثروت باید از طبقات بالا به طبقات پایین منتقل شود و به این منظور دولت باید در برابر گرایش بازار به تمرکز ثروت موانعی ایجاد کند، اما براساس اصل دوم این توزیع ثروت و مداخله دولت نباید به حدی باشد که تولید و بهرهوری اقتصادی را کاهش دهد و انگیزهها را از بین ببرد.
به عبارت دیگر، مداخله دولت باید به حدی باشد که مانع ثروت بیش از اندازه شود و آن قدر هم کم باشد که کارایی اقتصادی و انگیزه فعالیت را از بین نبرد.
اصل دوم وقتی برقرار میشود که ممکن نباشد وضع فقیرترین افراد در هیچ نظام دیگری بهتر شود و یا اگر ممکن باشد که وضع آنان بهتر شود به زیان دیگران تمام شود.پس عادلانهترین جامعه در نظر راولز جامعهای است که در آن پایینترین گروه در بالاترین سطح ممکن در میان جوامع احتمالی باشد.
عقاید و آرای راولز مخالفانی از چپ و راست دارد.راستگرایان میگویند: «اصل تفاوت» و نابرابریها اصل مهاجمانهای است و قصد گرفتن سرمایه را از کسانی دارد که میتوانند از استعدادهای خود پول در بیاورند.
طرفداران این قبیل مباحث اهمیت زیادی برای مالکیت قائل هستند.
از آن سو چپگرایان، جامعهای را که نابرابری در آن ضروری فرض شود، ناقض اصل عدالت میدانند.
از طرف دیگر اصل تفاوت که راولز بر آن تاکید دارد، از این جهت که بر درآمد و ثروت به مثابه شاخص رفاه و ثروت تمرکز کرده است قابل انتقاد است.به نظر میرسد میتوان انتظار داشت که فردی دارای ثروت باشد اما فاقد اساس اجتماعی برای عزت نفس باشد، که به این معنا است که نهادهای اجتماعی مختلف آنها را به عنوان افراد شایسته به رسمیت نشناختند.راولز میپذیرد که عزت نفس، یک کالای خوب است. اصل تفاوت آن حداقل ثروت و رفاه را صرفا با در نظر گرفتن درآمد و ثروت اندازهگیری میکند.از طرف دیگر راولز که از قائلان به سنت قرارداد اجتماعی است، شهروندان را نسبتا با یکدیگر برابر فرض میکند که بهدلیل نیازهای مشترک از همکاری با یکدیگر منتفع میشوند. راولز در تشریح این موضوع از همان چارچوب متداول نیاز انسانها به یکدیگر بهره جسته است، اما او دیگر اشکال وابستگی یعنی کودکان، سالمندان، بیماران و معلولان را فراموش کرده است که نیازها و وابستگیهایی یکسویهاند. چنین نیازهایی برای عدالت مشکلاتی ایجاد میکنند. جامعه برای چنین مواردی باید تدابیری بیندیشد در حالی که شان و عزتنفس این افراد محتاج مراقبت را هم حفظ کند و از بهرهکشی مراقبان و پرستاران آنها هم اجتناب شود.
تاکنون هیچ جامعه مدرنی این مشکل را نتوانسته است به کلی حل کند و موضوع برابر بودن زنان با مردان در این خصوص در معرض خطر است، زیرا در بسیاری از جوامع این زنان هستند که تعداد کثیر پرستاران را از این افراد در جامعه تشکیل میدهند. این مهمترین نقد فیمنیستها به تئوری عدالت جان راولز است. البته راولز سعی کرده است که این مشکل را با ارجاع به حق انتخاب سیاسی حل کند.
اما این راهحل خیلی دیر مطرح شده است، زیرا این موضوع بر روی ساختار زندگی خانوادگی و کار تاثیر گذاشته است. برخی از منتقدان راولز، پیشنهاد کردهاند که مراقبت از کسانی که وابستگی به دیگران دارند در جامعه باید در زمره «کالاهای اساسی و اولیه» قرار گیرد.
به هرحال باید به این نکته اساسی در مورد راولز اشاره کرد که علاوه بر نقد راولز، باید به چارچوب تحلیلی و روششناسی او هم توجه کرد که باعث میشود قضاوتهای ما به روش سقراطی بدیل نظری هم در پی دارد. ما یک بخش از نظریات راولز، را علیه دیگری اقامه کردیم. میخواهم بگویم حتی با اینکه میتوان از راولز عبور کرد ما هنوز کاملا با او درگیر هستیم و این نشاندهنده ژرفا و اهمیت پایدار و ماندنی کار او است.