اصلاحات بازار در هند
پیروزی امید بر وحشت
هندوستان در سال ۱۹۹۱ دست به اصلاحات عمیقی زد.این اصلاحات، از بسیاری جهات مشابه اصلاحاتی بود که در چین، اروپای شرقی و اتحاد شوروی سابق پیش میرفت. اواسط سال ۱۹۹۴، به دهلی نو دعوت شده بودم تا با اعضای هیات دولت ملاقات کنم و یک سری سخنرانی درباره جهانی شدن و اصلاحات اقتصادی در نقاط مختلف دنیا انجام دهم. هیجان من به ویژه از فرصت پیش آمده برای ملاقات با دکتر مانموهان سینگ، وزیر دارایی هند، اقتصاددان توسعه با شهرت جهانی و تحصیلکرده کمبریج و آکسفورد بود که اصلاحات اقتصادی هند را رهبری میکرد. از آن زمان تاکنون، افتخار همکاری با سینگ، نخست وزیر هند از ماه مه ۲۰۰۴ و سایر رهبران هند از جمله اتال بیهاری وجپای که دوره کوتاهی در سال ۱۹۹۶ و مجددا از ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ نخستوزیر هند بود را داشته ام.
اولین بار در سال ۱۹۷۸ که سفر یک ماهه طی دوران فوق لیسانسم به هند داشتم، با فقر شدید از نزدیک روبهرو شده و از همان روز اول اقامتم به شدت حیرت زده شده بودم. هندوستان به شدت زیبا و درعین حال غیر قابل درک بود، زنان با وقار با ساریهای رنگارنگ در بازارها میچرخیدند، گاوها آزادانه میگشتند، میمونها ازاین بام به آن بام میپریدند، مراسم تشییع جنازه در بازارهای پرازدحام مورچهوار جلو میرفت، مردان روحانی که لباسشان لنگ بود، انواع و اقسام معابد، پیرهایی که گوشه خیابانها گدایی میکردند و سیکها با دستارهایشان. همه اینها چهره فقر شدید را با خشونتی بیش از آنچه که تصور میکردم، نشان میداد. چرااین تمدن عظیم و قدیمیاین چنین فقرزده بود؟ چاره کار چه بود؟آیا هند میتوانست خود را تغذیه کند؟ در آن سفر همه جا جلد قطوری از درام آسیا، نوشته گونار میردال، برنده جایزه نوبل را با خود حمل میکردم. با خود فکر میکردم اگر روزی بتوانم چنین مسایلی را درک و حتی به حلشان کمک کنم چقدر خوششانس خواهم بود.
تقریبا بیست سال بعد با کمیآمادگی بیشتر از بار اول به هند بازگشتم. تا آن موقع به بسیاری از نقاط جهان سفرکرده و بیش از یک دهه به مطالعه و حل مشکلات توسعه اقتصادی پرداخته بودم. به خاطر تعهدی که از زمان دانشجویی با خود بسته بودم، مشتاق بودم سهمی، هر چند کوچک، در مبارزه هندوستان برعلیه فقر شدید داشته باشم. به علاوه من خوشبین بودم. اگر چین، با استفاده از جهانی شدن برای رشد تکنولوژی، فقر را با چنان سرعت بیسابقهای پشت سر میگذاشت، چرا هندوستان نتواند؟ با خود میگفتم حتما میتواند و مطمئنا مانموهان سینگ و تیمش بهاین مساله رسیدگی خواهند کرد.
در عرض چند روز از ورودم در سال ۱۹۹۴، با معمای جدیدی روبهرو شدم. رهبران حکومتی، از جمله سینگ و تیمش کاملا نسبت به اصلاحات هند خوشبین بودند و جامعه حرفهای نیز، البته با احتیاط، خوشبین بود، اما آکادمیسینها نبودند. استادان اقتصاد در سخنرانیهای پشت هم شک و بدبینی را القا میکردند. فقر تشدید خواهد شد، رشد فعلی پایدار نخواهد ماند. بدگمانی آنها دلسرد کننده و درعین حال هشدار دهنده بود. اما نهایتا به من در شناخت وزن تاریخ هند کمک کرد.
روزی در مرکز بینالمللی هند، محل برخوردهای فعال آکادمیک، درباره فرصتهای رشدی که از طریق سرمایهگذاری مستقیم خارجی پیش میآید، با آب و تاب مشغول سخنرانی بودم. به جمعیتی که با شک به من مینگریست نظر انداختم و ناگهان سخنم را کوتاه کردم. با چرب زبانی مشغول شرح معجزات سرمایهگذاری مستقیم خارجی در کشوری بودم که حق حاکمیت خود را در مقابل یک شرکت خصوصی از دست داده بود! برای هند تجربه عجیبی بود که پیش از آنکه در مقابل خود امپراتوری بریتانیا سر تسلیم فرود آورد، به دام کمپانی هند شرقی، یک شرکت سهامیخصوصی انگلیسی افتاده باشد. تاریخ هند طی قرون هفدهم تا نوزدهم داستان ارتشهای حریصی بود که چهارنعل برفراز تمدن عظیمی تاختوتاز کردند. روشنفکرانی که به خوبی از خفت و آزار گذشته شان آگاه بودند، به راحتی نمیتوانستند جهانی شدن را هضم نمایند.
سه هزار سال تاریخ هند و جهان
تاریخ دیرینه و برجسته هند امروز روی دوشش سنگینی میکند. فرض تاریخدانان براین است که ساختار اجتماعی سنتی هند با آن
طبقه بندیهای پیچیده «کاستی» نشان از شکل تاریخیاش دارد. گرچه نقاط مبهم و مورد بحث درباره تاریخ اولیه هند فراوان است، نقشه جدید ژنتیک جمعیت هند دال براین است که ودای قدیمی همان جمعیت هندوهای بومی (دراویدین) هستند که توسط قبایل مهاجم آسیای مرکزی فتح شدهاند که ابرکاست برهمن شدند. برخی مطالعات اخیر نشان میدهد که برهمنها از نظر ژنتیکی به آسیای مرکزی و آسیای سفلی (آناتولیا) نزدیکتر هستند تا جنوب هند. بنابراین ممکن است تفاوتهای کاستی و تابوها هم ناشی از روابط اجتماعی اولیه بین فاتحان و شکست خوردگان باشد. بنابه هر دلیلی، هند ملغمه ناجوری از فرهنگها، اقوام، زبانها، الفباها و ادیان است. تنوع مهمترین و ویژگی غالبش میباشد.
تاریخ هند جهان نمای غریبی از امپراتوریهای رقیب و فتوحاتشان است. گرچه جمعیت غالب هند از زمان وداها هندو بوده، در هزار سال گذشته حاکمان اغلب مسلمان یا مسیحی بودهاند. مناطق پر جمعیت دشتهای رودخانه گنگ که بین دهلی و آگرا واقع شده، از قرن یازدهم به بعد توسط مسلمانان فتح شده بود. سازندگان تاج محل و قلعه سرخ دهلی، مسلمان آسیای مرکزی بودند.اینها حاکمان قدرتمندی بودند که در سال ۱۶۰۲ شمال هندوستان را تحت سلطه داشتند تااینکه گروه کوچکی از تجار به فرمان ملکه الیزابت اول وارد ساحل کوروماندل، نزدیک شهر بزرگ چنای کنونی شدند که تا همین اواخر مدرس نامیده میشد. در حالی که مغولها بر دشتهای رودخانه گنگ تسلط داشتند، یک عده از مهاراجهها، شاهزادگان و شاهان جنگجو بر سایر قسمتهای شبهقاره حکومت میکردند.
به کمک نبوغ سیاسی و بیرحمی مطلق، نیروهای بریتانیا با استراتژی تفرقه انداز و حکومت کن، راه خود را در هند باز کردند. به جزاین شیوه، چگونه ممکن بود یک شرکت تجاری کوچک از کشوری با شاید پنجمیلیون نفر جمعیت، از آن سر دنیا بتواند در شبه قارهای با ۱۱۰میلیون جمعیت یا بیشتر جا پایی باز کند؟ کمپانی هند شرقی از تاریخ ورود نامیمونش در سال ۱۶۰۲ تا فتح کامل شبه قاره در سال ۱۸۵۷، قدم به قدم، به پشتیبانی پادشاهی بریتانیا، با فریب و نیرنگ به قدرت رسید، یک بار طرف یک حاکم را میگرفت و باردیگر دومیرا حمایت میکرد، به متحدانش خیانت میکرد و دشمنان را با شکست در میدان جنگ و با رشوه از پا در میآورد و نهایتا راه خود را به قدرت کامل گشود.
این که چگونه چنین اتفاقی افتاد، باید به عنوان یکی از عجایب بزرگ تاریخ به آن نگریست. البته بریتانیا سلاحهای پیشرفته بیشتری داشت. بریتانیا به نحوی بر دریاها حکمرانی میکرد که حاکمان هند هرگز سعی هم نکرده بودند. در قرن نوزدهم بریتانیا قدرت بلامنازع صنعتی جهان بود. معهذا زمانی که در قرن هفدهم کمپانی هند شرقی توسعه خود را آغاز کرد، جمعیت هند شاید
بیستودو برابر بریتانیا بود و هندیها این مزیت را هم داشتند که در سرزمین خود بودند. به علاوه هند به عنوان قدرت صنعتی و تولیدی بر بریتانیا برتری داشت. صنعت نساجی و پوشاک هند در سراسر دنیا ممتاز شمرده میشد و صادرات پارچهاش قسمت اعظم تجارت نساجی و پوشاک دنیا را تشکیل میداد. صعود بریتانیا به قدرت نه تنها نشان دهنده لیاقت رشد صنعتی و نظامیاش بود، بلکه ضعفهای عمیق ساختار سیاسی و اجتماعی هند را منعکس مینمود. اوایل قرن نوزدهم، امپراتوری بیش از حد گسترش یافته مغول که قادر به حکومت بر آن شبه قاره عظیم نبود و حمایت جمعیت هندو را هم نداشت، تجزیه اش آغاز شد. امپراتوری مغول به تعداد زیادی حکومتهای منطقهای تجزیه شد و بریتانیاییها ازاین اختلافات سیاسی حداکثر بهره برداری را کردند. در عین حال، طبقه بندیهای اجتماعی عجیب و غریب هند و سلسله مراتب کاستی نقش پر اهمیتی بازی کرد. افراط به حدی بود که برای هندیهای از قشر بالای اجتماع حتی قدم زدن در سایه هندیهای قشر پایین یا مطرود یک تابو بود. بر جامعهای که چندان هم بستگی و همراهی قومیداخلی نداشت، راحت تر میشد فایق آمد.
حاکمیت بریتانیا بر هند و میراث اقتصادیاش
فتوحات نظامیبا فتوحات اقتصادی همراه بود. از آغاز قرن هجدهم تا پایان آن قرن، بریتانیا از وارد کننده کالاهای نساجی و پوشاک هند به صادرکننده عمده به آن کشور تبدیل شد. در اواسط قرن نوزدهم دیگر بریتانیا تهیه کننده پوشاک هند بود و کارخانههای مکانیزه بریتانیا جایگزین میلیونها کارگر بافنده دستی هندی شد. اغلب کتب درسیاین جایگزینی را به عنوان تصویر نیروهای بازار نشان میدهند که صرفا به واسطه پیشرفت تکنولوژیکی شکل گرفته بوده است. اما کتب درسی فراموش میکنند اضافه نمایند که طی سالهای محوری قرن هجدهم بریتانیا روی صادرات نساجی هند محدودیتهای تجاری اعمال کرد تااینکه کارخانههایش که کارایی چندانی نداشتند به شرایط مطلوب برسند. به طور خلاصه، بریتانیا سیاست صنعتی تهاجمی را دنبال کرد تا تسلط هند بر تجارت نساجی را از بین ببرد.
پیروزی نظامیبریتانیا بر هند در سال ۱۸۵۷ تکمیل شد که در آن موقع کمپانی هند شرقی، که دیگر تحت کنترل دولتی بود، رسما اختیار حقوقی در هند را به پادشاهی بریتانیا واگذار نمود. البته هند نگین امپراتوری بریتانیا بود و قسمت اعظم سیاست خارجی بریتانیا در خاورمیانه، آسیای مرکزی و سایر نقاط وقف حفظ و حمایت از آن نگین میشد. از اواخر قرن نوزدهم بریتانیا برای توسعه اقتصادی سرمایهگذاری سنگینی در شبه قاره هند در زمینه جاده سازی، راه آهن، برق و ارتباطات تلگرافی انجام داد. معهذا برای شناخت صحیح حاکمیت بریتانیا باید معایب امپراتوری را که بسیار هم جدی بود، بررسی میکرد.
شاید مهمتر از همه، عدم علاقه حکومت بریتانیا به آموزش هندیها، هم در سطح ابتدایی و هم در سطح نخبگان بود. گرچه نخبگانی مثل مهندس گاندی و جواهرلعل نهرو هم بودند که تحصیلات عالیه در سطح جهانی داشتند و نهایتا هند مستقل را به وجود آوردند، اما تعدادشان اندک بود. هند تحت حاکمیت بریتانیا قارهای متشکل از دهقانان بیسواد باقی ماند. در زمان استقلال، میزان باسوادی هند فقط ۱۷درصد بود. به بهداشت عمومینیز رسیدگی نشده بود. در سال ۱۹۴۷ عمر متوسط فقط ۵/۳۲ سال بود. به علاوه بریتانیا مانع رشد صنعتی هند بود، حداقل آن دسته از صنایعی که ممکن بود منافع صنعتی بریتانیا را در خاک خود تهدید نمایند. زیرساختهایی کهایجاد شد به منظور استثمار مواد خام هند، از جمله پنبه، برای کارخانههای انگلیسی بود، نهاینکه به صنعتی شدن هند کمک نماید. استثنائاتی وجود داشت، اما قاعده چیز دیگری بود. همانطور که انگس مدیسون میگوید، «سرمایهداران هندیای که پدیدار شدند به شدت به سرمایه تجاری بریتانیا وابسته بودند و بسیاری از بخشهای صنعتی تحت سلطه شرکتهای انگلیسی بود، برای مثال کشتیرانی، بانکداری، بیمه، ذغالسنگ، کشت محصولات و کنف».
بزرگترین نشان بیمسوولیتی امپراتوری بریتانیا عکسالعملش نسبت به قحطیهای مداوم و بیماریهای واگیرداری بود که طی نیمه قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم مرتب پیش میآمد. همانطور که مایک دیویس در کتاب بینظیرش «قتل عامهای زمان ویکتوریا» به روشنی اظهار میدارد، هند بارها قربانی فقدان بارشهای موسمیشد که احتمالا با نوسانات آب و هوایی در غرب اقیانوس آرام، پدیده ال نینو، ارتباط داشت. فقدان بارانهای موسمی یک سال منجر به خشکسالی و گرسنگی میشد و سال بعد که باران میبارید وفور پشهها جمعیت گرسنگی کشیده را به مالاریا مبتلا میکرد. ساخت زیربناها توسط بریتانیا، سدها، کانالهای آبیاری، جادهها، به واسطه تکثیر مناطق رشد پشههای آنوفل در نزدیکی اسکان مردم، آسیب پذیری هند را در مقابل مالاریا چندین برابر کرد.
نمیتوان انگلیسیها را به خاطر فقدان بارانهای موسمییا افزایش محیطهای رشد پشهها سرزنش نمود. نقش پشهها در انتقال مالاریا تا سال ۱۸۹۸ ناشناخته بود. (رانولد راس، دانشمند بزرگ بریتانیایی مستقر در هند بود که برای اولین بار سیکل زندگی انگل مالاریا را، مستقل از دانشمندایتالیایی جیووانی باتیستا گراسی، توضیح داد). قصور بریتانیا در عکسالعمل در مقابل قحطی بود. آنها در برابر رنج و عذاب تودهها، بارها در سازماندهی رساندن مواد غذایی و سایر خدمات اجتماعی ناتوان ماندند. دیویس از قول لرد کرزون، نایبالسلطنه بریتانیا، خطاب به مردم قحطی زده هند، چنین نقل میکند:
«هر حکومتی که موقعیت مالی هند را به بهای هزینههای انسان دوستانه به خطر بیاندازد، مورد انتقاد شدید قرار خواهد گرفت، اما هر حکومتی که با بذل و بخشش یکسان اعتماد به نفس مردم را تضعیف نماید، به جرم جنایت عمومیمحکوم خواهد شد.»
در نهایت، میلیونها نفر از بین رفتند در حالی که مقامات امپراتوری منفعل نظاره میکردند.
مشخصا، آخرین قحطی عمده هند در بنگال در سال ۱۹۴۳، سالهای زوال حکومت امپراتوری بود. عدم بارشهای موسمی باز هم در دهه ۱۹۶۰ رخ داد، اما این بار دولت حاکم هند از طریق توزیع جیره غذایی اضطراری در سطح وسیع به نجات تودههای گرسنه شتافت. این رهایی از فاجعه آمارتیاسن را بهاین نتیجه گیری درخشان رهنمون شد که بروز قحطی بیش از آنکه به نوسانات آب و هوایی و بازدهی محصولات مربوط باشد در نتیجه سیاستهای استبدادی پیش میآید. (البته نظرات «سن» گاهی اوقات فراتر از واقعیات میروند و ادعا میکند که در حکومتهای دموکراسی هرگز قحطی اتفاق نمیافتد. در شرایط آب و هوایی حاد آفریقا که مردم آسیب پذیر در مناطق خشک به کشاورزی بارانی متکی هستند، حتی در دموکراسیها هم خشکسالی میتواند موجب قحطی شود.)
در برخی مطالب تاریخی اخیر، مشخصا امپراتوری توسط نایل فرگوسن تاریخدان، از بسط تکنولوژی و دانش امپراتوری بریتانیا به هند و سایر مستعمرات تمجید شده است.اینها به عقیده من قضاوتهای گمراه کنندهای هستند، گرچه امپراتوری زیرساختها و تکنولوژی را بسط داد، اما این کار به خاطر منافع بریتانیا بود. بدون امپراتوری هم از طرق دیگر همان تکنولوژیها اشاعه مییافت: تجارت کالاهای سرمایهای، تقلید و مهندسی معکوس، خرید مشورتهای فنی (همیشهاین خرید قیمتی دارد) و اشاعه دانش علمیاز طریق کتب درسی، کنفرانسهای بینالمللی، تبادل دانشجویی و آکادمیهای علمی. برای مثال ژاپن برای دست یافتن به مزایای تکنولوژیکی عصر صنعتی به دام امپراتوری نیافتاد. حتی ژاپن با حفظ حاکمیت خود سریع تر از مستعمرات قله صنعتی شدن را پیمود. در واقع همان طور که مدیسون میگوید، «به واسطه اهمال حاکمیت بریتانیا در آموزش فنی و نیز عدم تمایل شرکتهای انگلیسی و آژانسهای مدیریتی به تعلیم و کارآموزی هندیها و انتقال تجربیات مدیریتی، از کارایی صنعتی هند جلوگیری شده بود.»
مجموع بازدهی اقتصادی تحت حاکمیت انگلیسیها وحشتناک بود. با استفاده از اطلاعات مدیسون میشود گفت که هند از سال ۱۶۰۰ تا ۱۸۷۰ هیچ رشد سرانهای نداشته است. رشد سرانه اقتصادی طی دوره ۱۸۷۰ تا سال استقلال در ۱۹۴۷ رقم ناچیز ۲/۰درصد در سال در مقایسه با یکدرصد در انگلستان بود.
استقلال و حق انتخاب اقتصادی هند
هند، مانند سایر جهان مستعمره زیر سلطه خارجی له شد. وقتی اروپا در نتیجه دو جنگ جهانی و کسادی بزرگ از پا درآمده بود، مستعمرات اروپا آماده بودند که استقلال خود را به دست آورند و دراین راستا هند اولین بود و استقلال خود را با ضربه ساعت در نیمه شب ۱۵ آگوست ۱۹۴۷ اعلام نمود. بهاین ترتیب، همانطور که نهرو در عبارت به یاد ماندنیاش گفت، «ملاقات با سرنوشت» هند و همچنین وعده ملاقات با همزاد اهریمنیاش- حاکمیت استعماری- آغاز شد که هند را نسبت به تجارت بینالمللی و سرمایهگذاری خارجی حساس کرده و جداییهای اجتماعی وحشتناکی را به وجود آورده بود که هند را، هم در داخل و نیز در مقابل سایر کشورها، تضعیف کرده بود.
به محض اینکه نهرو کار خود را به عنوان اولین نخست وزیر آغاز کرد، استراتژی سوسیالیسم دموکراتیک را بنیان گذاشت. همانند سایر حاکمان پس از دوران استعمار، نهرو به دنبال راهی برای توسعه اقتصادی با اتکا به خود بود، راهی که متکی به بازار جهانی، تجارت بینالمللی و سرمایهگذاری مستقیم خارجی نباشد. نهرو و سایر یارانش که در ساخت کشور به او کمک میکردند، پس از مبارزهای چنان طولانی بر علیه حاکمیت استعماری دیگر حاضر به ریسک دوران جدیدی از انقیاد در برابر نیروهای اقتصادی خارجی نبودند. به علاوه آنها دلایل دیگری هم برای انتخاب استراتژی توسعه با نگاه به درون (خودکفایی) داشتند. بازارهای جهانی در سال ۱۹۴۷ به سختی کار میکردند، و کسادی بزرگاین احساس را به وجود آورده بود که نیروهای بازار غیرقابل اعتمادند. علاوه براین، پیروزیهای ظاهری صنعتی کردن شوروی که با اطلاعات دروغین و فشارهای پنهان اغراق هم میشد،این نظر را تشدید میکرد که زمان برنامهریزی دولتی فرا رسیده است.
بنابه دلایل بالا، نهرو سیستمی با کنترل دولتی قوی را انتخاب نمود. برای هر کاری نیاز به مجوز بود: برای تجارت، برای سرمایهگذاری، برای توسعه ظرفیت کارخانه. به واحدهای بزرگ صنعتی اجازه کار داده نشد، ظاهرا به دلیل آنکه برای موسسههای کوچک و از نظر فنی عقبمانده جایی باز باشد. از کارگاههای بافندگی دستی در مقابل بافندگیهای صنعتی حمایت میشد. کارگران صنعتی را نمیشد اخراج کرد. زمینهای شهری بدون مجوز نمیتوانستند تبدیل به مصارف صنعتی شوند. حسابهای بانکی، انتقال پول و سرمایهگذاری خارجی همه به مجوز نیاز داشتند. به طور خلاصه، آنچنان گرههایی اقتصاد را بسته بود که به زحمت جای رشد داشت و طی دوران ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ نرخ رشد «هند» چیزی حدود ۵/۳درصد در سال یا فقط ۹/۱درصد سرانه بود.
اولین پیشرفت غیرمنتظره اقتصادی هند اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰ با اعلام انقلاب سبز رخ داد. تولیدکنندگان علمیگیاهان توانستند انواع جدیدی از ذرت، گندم و برنج را پرورش دهند که رشد گیاه به جای ساقه به خود دانه برسد. درنتیجه افزایش بازدهی مواد غذایی هند از قحطیها رهایی یافت. پس از انقلاب سبز، هند توانست حتی در سالهایی که بارانهای موسمیهم نمیآمدند خود را تغذیه کند. داستان ظاهرا
بیپایان مبارزه با گرسنگی عمومیهند، خیلی پیش از آنکه اصلاحات بازار موجب شتاب مدام رشد اقتصادی شود، ناگهان به پایان رسید.
انقلاب سبز، به ویژه در پنجاب که آبیاری و راه آهن موجود آشناسازی سریع انواع محصولات جدید با بازدهی بالا را تسهیل میکرد، باعث افزایش درآمدها شد. اما به طور عام، هند گرفتار رشد پایین و غیرقابل پیش بینی بود. اواخر دهه ۱۹۸۰، راجیو گاندی برخی اصلاحات بازار را به طور محدود انجام داد که به نظر میرسید موجب سرعت بخشیدن به رشد اقتصادی شده است. اما در واقع قرضه خارجی موقتی بود که رشد را تسریع کرده بود. دوره قرضه خارجی اواسط سال ۱۹۹۱ که سرمایهگذاران خارجی متوجه شدند سطح وامهای خارجی هند بدون هیچ تناسبی با افزایش صادراتش به سرعت بالا میرود، قطع شد. به موازات خارج کردن وجوه توسط سرمایهگذاران و درخواست بازپرداخت وامهایشان، ذخایر ارزی هند به شدت افت کرد. بحران موازنه پرداختها بالا گرفت. بالاخره مانموهان سینگ وارد عمل شد. او به خوبی درک کرد که زمان پایان دادن به حاکمیت مجوزها فرا رسیده است. از اواسط ۱۹۹۱ بهاین طرف، هند جزئی از موج جهانی اصلاحات بازار شد و در جهانی شدن به چین، اتحاد شوروی، اروپای شرقی و آمریکای لاتین پیوست.