صلح اوکراین و آزمون هژمونی آمریکا
اروپا در این طرح، واگذاری قلمرو، محدودیتهای شدید نظامی و چشمپوشی از پیگرد حقوقی روسیه را کنار گذاشته و بر اصل احترام کامل به حاکمیت اوکراین تاکید میکند. برخلاف پیشنهاد کاخ سفید، طرح اروپایی نه اوکراین را به عقبنشینی از شهرهای دونباس وادار میسازد و نه موضوع عضویت آینده این کشور در ناتو را مسکوت میگذارد. در مقابل، طرح ترامپ با هدف پایان سریع جنگ، امتیازات قابلتوجهی به روسیه میدهد؛ از جمله پذیرش واقعیتهای میدانی در قلمرو اشغالی. این تقابل پرسشهای بنیادینی را برمیانگیزد: چرا اوکراین تا این اندازه اهمیت دارد؟ چرا از دست رفتن بخشی از سرزمین آن فاجعهبار تلقی میشود؟ و آیا این اختلاف نشانهای از افول هژمونی آمریکا است؟
برای پاسخ به این پرسشها باید به نظریههای کلاسیک ژئوپلیتیک رجوع کرد. حدود یک قرن پیش، «هالفورد مکیندر» ژئوپلیتیسین بریتانیایی، نظریه «هارتلند» یا قلبزمین را مطرح ساخت. او اوراسیا را «جزیره جهانی» مینامید و منطقهای درونی و دور از دسترس دریاها- یعنی روسیه- را بهعنوان کانون قدرت زمینی جهان در برابر قدرت دریایی غرب معرفی میکرد. به باور او، اروپای شرقی دروازه ورود به این قلب حیاتی بود و جملهای مشهور دارد: «کسی که بر اروپای شرقی حکومت کند، بر هارتلند فرمانروایی خواهد کرد؛ کسی که بر هارتلند حکومت کند، بر جزیره جهانی فرمانروایی خواهد کرد و کسی که بر جزیره جهانی حکومت کند، بر جهان فرمانروایی خواهد کرد.» اوکراین دقیقا در همین گذرگاه استراتژیک قرار دارد و از این منظر، نبرد بر سر آن چیزی فراتر از یک جنگ منطقهای است؛ این نبرد بر سر توازن قدرت جهانی است.
پس چرا اوکراین مهم است؟
اوکراین بهدلیل موقعیت ژئوپلیتیک خود، تنها یک کشور عادی نیست. این سرزمین دروازه ورود بههارتلند از نگاه مکیندر و بخشی حیاتی از ریملند در نظریه اسپایکمن محسوب میشود. بنابراین تسلط روسیه بر اوکراین، به معنای گسترش مستقیم قلمروهارتلند به سمت غرب و شکستن سد دفاعی ریملند اروپایی است. برای غرب، از دست دادن اوکراین نه تنها عقبنشینی به مرزهای استراتژیک، بلکه از دست دادن عمق راهبردی در برابر قدرت مرکزی اوراسیا (روسیه) خواهد بود. اما چرا از دست رفتن بخشی از سرزمین اوکراین چنین اهمیت دارد؟ زیرا پذیرش این امر، به معنای تثبیت یک اصل خطرناک در روابط بینالملل است: تجاوز نظامی میتواند سودآور باشد.
این منطق، نه تنها حاکمیت ملی را نقض میکند، بلکه بنیان نظم مبتنی بر قانون را که پس از ۱۹۴۵ شکل گرفت، متزلزل میسازد. در تاریخ، تلاش برای ایجاد «مناطق حائل» دقیقا با هدف جلوگیری از تغییر مرزها با زور صورت میگرفت. امروز برای اروپا- بهویژه کشورهایی چون لهستان و دولتهای بالتیک که تجربه زیست پشت پرده آهنین را دارند؛ این سناریو یک کابوس امنیتی است. چنین وضعیتی منطقه حائل آنان را در هم میشکند و این پیام را به مسکو میدهد که راه برای فشار بیشتر و بازگرداندن حوزه نفوذ امپراتوری باز است. از این منظر، پرسش درباره هژمونی آمریکا پاسخی ساده ندارد؛ چراکه شکاف میان واشنگتن و اروپا بیتردید نشانهای از فرسایش قدرت بلامنازع ایالات متحده است؛ اما الزاما پایان آن را رقم نمیزند. آنچه در این بحران آشکار شد، دو واقعیت بنیادین است.
نخست، تغییر اولویتهای راهبردی آمریکا که در طرح ترامپ بازتاب یافته است و نشان میدهد بخشی از نخبگان سیاسی این کشور، اوکراین را نه یک منفعت حیاتی بلکه بحرانی فرساینده میدانند که منابع آمریکا را از ماموریت اصلی- مهار چین- منحرف میسازد. این نگاه، بازگشت به منطق معاملهگرایانه قدرتهای بزرگ است، نه رهبری یک بلوک متحد بر اساس اصول.
دوم، مقاومت قاطع اروپا در برابر این رویکرد نشان میدهد که متحدان سنتی آمریکا دیگر حاضر نیستند امنیت خود را به نوسانات سیاسی واشنگتن گره بزنند. آنان منافع مستقل و محاسبات ژئوپلیتیک خاص خود را دنبال میکنند؛ همان بازنگری در سیاست خارجی که مکیندر در دوران افول بریتانیا توصیه کرده بود، اما این بار توسط اروپاییها در برابر آمریکا به اجرا گذاشته میشود. به این ترتیب، بحران اوکراین نه تنها نبردی بر سرهارتلند، بلکه آزمونی برای سنجش میزان انسجام غرب و نشانهای از حرکت جهان به سوی نظمی چندقطبی است.
در نتیجه، هرچند ایالات متحده همچنان از نظر نظامی و اقتصادی قدرت برتر جهان باقی مانده است، اما توانایی آن در تعریف یک روایت واحد و رهبری بیوقفه بلوک غرب -که جوهره هژمونی است- بهطور جدی تضعیف شده است. جنگ اوکراین نه فقط نبردی بر سرهارتلند، بلکه آزمونی تعیینکننده برای سنجش میزان انسجام و اقتدار هژمونی آمریکا است. نتایج این آزمون نشان داد که این هژمونی با دو چالش بنیادین روبهروست: نخست، تغییر اولویتهای داخلی و تمرکز بر مهار چین که باعث نگاه معاملهگرایانه به بحران اوکراین شده است؛ دوم، شکاف آشکار با متحدان اروپایی که حاضر نیستند امنیت خود را قربانی محاسبات واشنگتن کنند. نشانه حرکت جهان به سوی نظمی چندقطبی. نظمی که در آن حتی نزدیکترین متحدان، بر اساس منافع ملی و ژئوپلیتیک خود تصمیم میگیرند. بنابراین، جنگ اوکراین نه تنها سرنوشت یک کشور، بلکه آینده هژمونی آمریکا و شکلگیری توازن قدرت جهانی را رقم زده است.
* پژوهشگر ژئوپلیتیک