مدیران نسل هزاره، انطباقپذیری و بلوغ ارتباطی قویتری نسبت به نسلهای قبل دارند
پایهگذاران هوش هیجانی در سازمانها
این نسل که اکنون ۳۵ درصد از نیروی کار جهانی را تشکیل میدهد، محیط کار را وارد عصر جدیدی کرده که در آن هوش حسی دیگر تنها یک «مهارت نرم» نیست، بلکه واحد سنجش میزان ارزشمندی رهبران سازمانی محسوب میشود. دادهها هم این موضوع را تایید میکنند: براساس مطالعهای درباره هوش حسی نسل هزاره در بخش فناوری اطلاعات و خدمات (IT/ITES)، رهبران نسل هزاره به طور مستمر تنظیم حسی، انطباقپذیری و بلوغ ارتباطی قویتری نسبت به نسلهای پیشین از خود نشان میدهند.
اما هوش حسی در تئوری رشد نمیکند، بلکه در زندگی پرورش مییابد و برای هنرمندانی مانند «کی میشل» که کارآفرین شدهاند، یا بنیانگذاران طراحی مانند «دانا بلای» که یک شرکت را با محوریت تخصص اصلی خود در زمینه طراحی تاسیس کرده، هوش حسی یک مفهوم آکادمیک نیست، بلکه سیستم عملکردی آنهاست.
این دو زن از مسیرهای کاملا متفاوتی به عرصه رهبری سازمانی رسیدهاند: کی میشل در حوزه موسیقی و سرگرمی کار میکند و دانا بلای در حوزه کالاهای مصرفی و تصویرسازی. اما وجه اشتراک آنها کاملا مشهود است: هر دو «تسلط حسی» را به زیرساخت کسب و کارشان تبدیل کردهاند. تسلط حسی (emotional fluency) به توانایی فرد برای شناخت دقیق، درک عمیق و ابراز موثر احساسات و هیجانات گفته میشود.
در فرهنگ کاری که در آن نسل هزاره انتظار امنیت روانی و شفافیت و خودمختاری هرچه بیشتری دارند و خواهان مدیرانی هستند که «واقعا احساس داشته باشند»، داستانهای این دو فرد، بر حقیقتی تاکید میکند که قبلا تحقیقات از آن پرده برداشتهاند: این نسل در حال بازتعریف معنای واقعی قدرت است.
بازآفرینی به عنوان یک مهارت حسی
نسل هزاره به «بازآفرینی» شهره است که البته اغلب از سر ضرورت و ناچاری است. هیچ گروهی به اندازه این نسل نتوانسته توفانهای همزمان اقتصادی و تکنولوژی و اجتماعی را تاب بیاورد و باز هم خلق کند. اما بازآفرینی نیازمند پایداری حسی است و کی میشل هزینه آن را کتمان نمیکند. او میگوید: «فقط باید همیشه آماده راهاندازی مجدد (reboot) باشید و این راه تقریبا هیچوقت کامل و بیعیب و نقص نیست. فقط باید بدانید که چگونه تغییر مسیر دهید و بالا و پایینها و مشکلات را درک کنید.»
او این حرف را بدون خوشبینی نمایشی میزند. قبلا بازآفرینی یکجور برندسازی تلقی میشد که یک تغییر جایگاه هوشمندانه بود. در صورتی که برای نسل هزاره - به ویژه زنان سیاهپوست – مساله مرگ و زندگی و بقاست. این پژوهش نشان میدهد که رهبران سازمان هزاره در تابآوری سرآمد هستند و سریعتر از نسلهای قدیمیتر از شکستها برمیخیزند. این انطباقپذیری در نحوه مدیریت کسب و کار کی میشل مشاهده میشود.
او میگوید: «باید میفهمیدم که نمیتوانم همه چیز را خودم مدیریت کنم. باید از افراد دیگری که احساس میکردم مدیران توانمندی هستند میخواستم نماینده من باشند.» واگذاری وظایف برای او نقطه عطف حسی است، نه مدیریتی و عملیاتی. برای بسیاری از نسل هزارهایها که در دوران اوج فرهنگ پرکاری بزرگ شدهاند، رها کردن، خود نوعی هوش حسی است.
هزینه حسی مالکیت
فصل بعدی زندگی او بازپسگیری است. خودش میگوید: «از اینکه اجازه بدهم دیگران از اسم، هنر یا محصولات من پول درآورند، خسته شدهام. در این سن و سال از زندگی، واقعا با این کار موافق نیستم.» احساس مالکیت به مرزهای حسی او ساختار میبخشد. دیگر به هر چیزی عمومی واکنش نشان نمیدهد، و فقط زمانی اینکار را میکند که بخواهد اطلاعات نادرستی را اصلاح کند که قابلیت تاثیرگذاری بر درآمد او را دارند. او میگوید: «زیاد خودم را در معرض دید قرار نمیدهم. با هر چیز و هر کسی هم تعامل نمیکنم، مگر در واکنش به چیزی که میتواند به ضرر برندم تمام شود.»
نظریهپردازان هوش حسی، این شیوه کاری او را از بسیاری جهات «تنظیم حسی» (emotional regulation) توصیف میکنند؛ یک شایستگی کلیدی رهبری سازمانی برای آن دسته از مدیران نسل هزاره که تلاش میکنند استرس، درگیری و تغییرات سریع در محیط کار را مدیریت کنند، حیاتی است.
همانطور که این پژوهش نشان میدهد، هوش حسی در میان نسل هزاره با افزایش سن افزایش مییابد، به این معنی که مدیران این نسل مانند کی میشل نسبت به ۱۰ سال پیششان پختهتر عمل میکنند. این رشد در نحوه توصیف فرآیند تصمیمگیری هر دوی این زنان قابل مشاهده است.
راهاندازی برند بر پایه ارتباط حسی
اگر کی میشل نمایانگر تابآوری حسی در بازآفرینی باشد، دانا بلای، بنیانگذار برند سبک زندگی محبوب«پاردن مای فرو» (Pardon My Fro)، نماینده «هدفمندی حسی» است. با اینکه او متعلق به اواخر نسل ایکس است اما معتقد است در برقراری ارتباط با نسل هزاره مهارت بالایی دارد، چون بسیاری از کارکنانش در دهه ۲۰ و ۳۰ زندگی خود هستند. پیش از اینکه «پاردن مای فرو» به یک برند چندمیلیون دلاری و چند دستهای تبدیل شود که در فروشگاههای والمارت، تارگت، سیویاس و سالی بیوتی به فروش میرسد، بلای ناراضی و فرسوده در یک مرکز تماس کار میکرد.
او میگوید: «همیشه میدانستم خلاق هستم. و هر زمانی که پشت میز کارم بودم، همیشه در حال طراحی بودم. یک روز به خودم گفتم، دیگر بس است.» این برند از استراتژی متولد نشد، بلکه از ناامیدی حسی متولد شد. اما وضوح حسی در آن لحظه، شرکتی را شکل داد که کل ارزش پیشنهادی آن در این است که احساس کنید دیده میشوید.
او میگوید: «میخواهم «پاردن مای فرو» در تمام بخشهای زندگی یک نفر باعث شادی شود. اگر امروز احساس نمیکنید در بهترین و زیباترین حالت خود هستید، میتوانید به کیف لوازم آرایشی ما که تصویر گروهی از دختران روی آن است نگاه کنید و بدانید که آنها حامی شما هستند.»
اینجاست که دیدگاه بلای با یافتههای این پژوهش همسو میشود: هوش حسی تیم را منسجمتر میکند و تعلق خاطر به برند و وفاداری مشتری را افزایش میدهد؛ به ویژه در بخشهایی که فرسودگی شغلی و استرس زیاد است. این مطالعه استدلال میکند که نسل هزاره طالب مدیرانی با هوش حسی بالا هستند، چون چنین رهبرانی در سازمان امنیت روانی ایجاد میکنند و همین موضوع نرخ جابهجایی کارکنان را کاهش میدهد.
بلای این حقیقت را هر روز در شیوه رهبری تیمش زندگی میکند. او میگوید: «من به شدت به تیمم متکی هستم. میدانم حیطه کاریام چیست و در همان حیطه میمانم. باید با کسانی که وظایف را به آنها واگذار میکنید، احساس راحتی کنید. در غیر این صورت، هرج و مرج ایجاد میشود.» این همان شالوده شیوه رهبری سازمانی نسل هزاره است؛ ایگوی پایینی که ریشه در اعتماد دارد.
توجیه تجاری هوش حسی
بازار کار سالهای سال هوش حسی را به عنوان چیزی بیاهمیت رد میکرد؛ چیزی که زنان ذاتا در آن مهارت دارند، چیزی که قابل اندازهگیری نیست، اما یافتهها روشن است: هوش حسی ارتباط مستقیمی با رهبری سازمانی موثر، تصمیمگیری بهتر و عملکرد سازمانی بالاتر دارد.
گزارش این پژوهش نشان میدهد که مدیران زن هزاره در سطوح مدیریتی پایینتر و بالاتر، نسبت به همتایان مرد خود به طور قابلتوجهی نمره بالاتری در هوش حسی کسب میکنند.
این تفاوت حائز اهمیت است، چون هوش حسی فقط درباره پردازش احساساتتان نیست، بلکه درباره درک این حقیقت است که چگونه انتخابهای شما بر افراد و سیستمها و نتایج تاثیر میگذارند و در نسلی که برای تنوع، شمول، انعطافپذیری و انسانیت در مدیران خود ارزش قائل است، هوش حسی اکنون یک مزیت رقابتی است.
بلای به صورت شهودی به این مطلب واقف است. او میگوید: «فکر میکنم اگر هوش حسی نداشته باشید، یک جامعه را از دست میدهید. مردم دیگر فقط محصول نمیخرند. آنها به دنبال داستان هستند.»
شیوه مدیریت تصمیمگیری و تعارض و اصالت کی میشل نشان میدهد که او هم این را میداند. او با تامل در گذشته میگوید: «شاید نباید درباره فلان موضوع آنطور واکنش نشان میدادم، اما در آن لحظه، من پر از شور و اشتیاق بودم. شما از موقعیتهای مختلف درس میگیرید.»
هر دو زن یک حقیقت جهانی را بیان میکنند که محیط کار بالاخره در حال درک آن است: هوش حسی یک مهارت نرم نیست، مهارت بقا است. یک مهارت استراتژیک است. و برای نسل هزاره، یک هنجار فرهنگی است.
اقتصاد حسی همین حالا هم در جریان است
اگر در نظر بگیریم که تمرکز دهه ۲۰۱۰ روی دیده شدن و به چشم آمدن بود، دهه ۲۰۲۰ بر وضوح حسی تاکید میکند. نسل هزاره به این دلیل اقتصاد حسی را بنا نهاد که مجبور بود. آنها اولین نسلی بودند که به آنها گفته شد «تمام وجود خود را به محل کار بیاورید» اما وقتی این کار را کردند، مجازات شدند. اکنون، در حال بازنویسی قوانین هستند.
با انسانیت سازمان را رهبری میکنند و برندهایشان ریشه در هویت و ارتباط دارند.
همچنین تیمها را بر پایه اعتماد، شفافیت و آزادی خلاقانه پرورش میدهند.
هم تحقیقات و هم نمونههای دنیای واقعی یک چیز را نشان میدهند: هوش حسی صرفا آینده رهبری سازمانی نیست، بلکه حالِ آن است.
همانطور که کی میشل میگوید: «اگر نسبت به کاری که باید انجام دهید وفادار بمانید، در مسیر منحصربهفردی قرار میگیرید.»
منبع: Forbes