دختر جوانی بود که هر روز ک میرفتم پشت پنجره به بیرون خیره شده بود و انگار منتظر بود یک لحظه چشم از پنجره بر نمی‌داشت و من کنجکاو شده بودم چرا او مدام به پنجره خیره شده اما جوابی برایش نداشتم و ذهنم همچنان درگیر بود

 کافه شلوغ شد و رفت و آمد‌های پشت سرهم باعث شد کیف دختر جوان  روی زمین بیفتد  خم شد تا کیفش را بردارد و من چهره اش را دیدم که خیس اشک بود و همزمان نگاه‌هایمان بهم گره خورد و او نگاهش را از من دزدید مدت‌ها از آن روز گذشت و دختر جوان را دیگر در کافه ندیدم و نمی‌دانستم کجاست و چه می‌کند ؟ چشمان خیسش هنوز برایم زنده است انگار به من نگاه می‌کند چرا نگاهش را از من دزدید؟ و سوالاتی که جوابی برایشان نداشتم و ذهنم را تسخیر کرده بود صدای شاگرد کافه مرا متوجه اطرافم کرد 

خانم ، خانم ، صدای منو می‌شنوید؟ 

گفتم : بله بفرمایید عذر خواهی میکنم حواسم نبود

گفت : این نامه مال شماست ؟ 

با تعجب پرسیدم : نامه ؟ چرا اینجا فرستادن ؟ از طرف کیه ؟ 

گفت: از طرف یکی از مشتری‌های قدیمی ما خانم صدر 

گفتم : من نشناختمشون

گفت: دختر خانم جوانی هستند که به پنجره خیره می‌شدند ، میز شماره شش می‌نشستند

گفتم : بله یادم اومد ، متشکرم 

از اینکه برای من نامه نوشته بود تعجب کردم و اینکه اتفاقی برایش نیفتاده بود خوشحال بودم 

نامه را خواندم و از خواندش شوکه شدم کافه چی برایم سه تا قهوه آورده بود که هر سه سرد شده بود و من اصلا متوجه نشدم 

الان می‌فهمم که چرا او به پنجره نگاه می‌کرد چه زجری را تحمل می‌کند ؟ اما من چیکار کنم ؟ 

در دوران دانشجویی خواستگاری داشتم که علاقه شدیدی به من داشت اما من حسی به او نداشتم چند سال بعد این دختر جوان با همکلاسی من تصادف می‌کند و به او علاقه مند می‌شود ، علیرضا از دوست داشتن من می‌گوید و دختر جوان از آن زمان برای دیدن محبوبش به کافه می‌آید تا شاید او را ببیند اما او را نمی‌بیند حملات جالبی نوشته بود که تصور نمی‌کردم او این نگرش را داشته باشد: 

من هیچگاه در قلب محبوبم تو نخواهم شد چون تو تو هستی و من خودم به قول چخوف هیچکس جای دیگری را نمی‌گیرد اما من در تعجبم چرا دیگران به جای جایگاه خود دنبال تصاحب جایگاه دیگری هستند و جوابی برایش ندارم و من تنها آن زمان زندگی کردم که او سخن می‌گفت زندگی جریان دارد اما گاهی انسان در روزگاری به معنای واقعی زندگی کرده است ، نفس کشیده و از همه چیز لذت برده و من با مرور آن لحظات دختر خوشبختی ام 

از ابتدا تا انتهای نامه هیچ کلمه یا جمله ناراحت کننده‌ای ندیدم ، چشمانم با عجله کلمات را دنبال می‌کرد ،او  نسبت به من و علیرضا حس تنفر نداشت ، چون دوست داشتن را به شکل دیگری معنا کرده که برای من عجیب و خاص بود ...