حل تعارض با ۳ گام هوش هیجانی
اما من به عنوان یک روانشناس اجتماعی که سالها علم خود را در خدمت کمک به مردم برای حل تعارضهای بینفردیشان به کار گرفته، میدانم که هوش هیجانی فقط مربوط به توانایی صحبت شفاف درباره احساسات یا تشخیص احساسات دیگران نیست. نکته مهم دیگر این است که بدانیم چه زمانی باید درباره احساسات خود صحبت کنیم و چه زمانی نباید چنین کنیم. گاهی اوقات، هوشمندانهترین کاری که میتوانیم انجام دهیم، سکوت درباره احساساتمان است. در هر شرایط و برای همه نیاز نیست احساسات درونی خود را توضیح دهید.
۳ دلیل اصلی برای این ادعا وجود دارد:
۱- ما اغلب نمیدانیم که برای چه چیز میجنگیم
اغلب ما، گام اول یعنی شناخت مشکل را نادیده میگیریم. ابتدا باید مطمئن شویم اتفاقی که بابت آن حس ناراحتی یا حتی خوشحالی داریم، رخ داده است یا خیر. این موضوع مضحک و واضح به نظر میرسد. هر کسی با خودش فکر میکند «البته که میدانم به چه دلیل چنین احساسی دارم.» البته که تام طی جلسه وسط حرف من پرید و به من احساس بیاحترامی دست داد. همچنین کیت به طور واضح و عامدانهای مرا به آن مهمانی دعوت نکرد و احساس طردشدگی به من دست داد.
در روابط عاطفی، برای شرکا مرسوم است که بر سر چیزی که اتفاق افتاده یا اتفاق نیفتاده، توافق نداشته باشند و میزان اختلافنظر آنها بر نتایجی مانند سلامت روان و استرس روزانهشان اثر میگذارد.
چه کار باید کرد؟
شما ممکن است خواهان عذرخواهی تام باشید ولی بهترین حرکت در چنین مواردی صحبت کردن درباره یک رفتار مشخص است نه احساسی که از آن گرفتهاید. به عنوان مثال، اینگونه بگویید: «من اینطور آن رویداد را به یاد میآورم. تو چگونه آن را به یاد میآوری؟» مطمئن شوید که نه شما حافظه خود را دقیق و مسلم میدانید و نه حافظه طرف مقابل را. بسیاری از مواقع متوجه خواهید شد که یک رویداد به چشم هر فرد به گونهای متفاوت اتفاق افتاده است.
بر نکات خاص و واضح تمرکز کنید. به جزئیاتی بپردازید که طرف مقابل شاید از آنها آگاه نباشد. شاید تام که «وسط حرف شما پریده است»، قبل از جلسه رئیس به او گفته باشد که در صورت ناتوانی تیم در دستیابی به یک تصمیمگیری مشخص، اخراج خواهد شد.
۲- تصور ما درباره «چرایی» اتفاقات اغلب اشتباه است
طبیعی است که فرض کنیم دلیل رفتار یک فرد را میدانیم.
حین تعارضات، این تصورات و فرضیات افزایش مییابند و گاه باعث دلخوری طرف مقابل میشوند. مشکل آنجا است که آن «چراییهایی» که برای هر رفتار افراد تصور میکنیم، چندان دقیق نیستند، شامل تخریب شخصیت او میشوند یا به سادگی اشتباه هستند.
تصورات و فرضیات ما همچنین ارتباط نزدیکی با احساس ما نسبت به فرد دیگر دارد. به عنوان مثال، اگر به او اعتماد داشته باشیم، میکوشیم تا دلیلی مثبت برای رفتارهای بد او بیابیم. اگر به او اعتماد نداشته باشیم اما همچنان از او خوشمان بیاید، سراغ توضیحات منفی میرویم ولی حد نگه میداریم. اگر به فرد اعتماد نداشته باشیم و از او خوشمان هم نیاید، مستقیم سراغ بدترین نتیجهگیریهای ممکن میرویم.
چه کار باید کرد؟
در مورد دلیل اتفاق یا رفتار او صحبت کنید. بگویید: «تصوراتی درباره دلیل کار تو دارم اما دوست دارم آن طرف ماجرا را هم بشنوم»؛ یا «میدانم که فرض کردم به این دلیل وسط حرف من پریدی که برایم احترام قائل نیستی. میتوانی برای درک شفاف رفتارت به من کمک کنی؟»
اعتراف کردن به اینکه تصورات و پیشفرضهایی راجع به رفتار طرف مقابل داشتهاید، گام بزرگی برای تعامل است. همزمان باید کنجکاو باشید و فضایی برای بیان و پذیرش توضیحات طرف مقابل بگذارید. ورود به صحبتهای عمیق برای درک طرف مقابل، نگرانیها، انگیزهها و ارزشهای او، بسیاری از مسائل را خودبهخود حل میکند. فقط این هشدار مهم را در ذهن داشته باشید که در تلاش برای «اثبات یا بر حق بودن» خود و اشتباه بودن «چرایی» رفتار طرف مقابل نباشید.
۳- احساسات ما با افزایش اطلاعاتمان تغییر میکند
این احتمال وجود دارد که پس از طی کردن دو گام نخست، با کسب اطلاعات بیشتر، دیگر احساساتی که میخواستید با آنها وارد گفتوگو شوید، وجود نداشته باشند.
چه کار باید کرد؟
میتوانید به عقب بازگردید و بپرسید: «اکنون که درک بهتری از یکدیگر داریم، چه احساسی راجع به آن اتفاق یا رفتار داری؟»
با طی کردن این فرآیند، اطمینان مییابید که روابطتتان قویتر میشود؛ خواه روابط کاری یا زندگی. این اتفاقی است که پس از بیان کردن افکار و احساسات واقعیمان و البته کنجکاو بودن نسبت به افکار و احساسات دیگران رخ میدهد.
منبع: CNBC